تبليغاتX
رزم آور نور

رزم آور نور

بیش از هر چیز به ازادی و پاس داشتن کرامت انسانها می اندیشد.

بابا گور پدر این مرحله گذار....

همه یاران سرباز در مرحله گذارند....

ای بابا...بر پدر این مرحله تخمی گذار لعنت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:27  توسط سرباز  | 

ما گدایان خیل سلطانیم

 

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبُوَد

 

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

 

ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر

 

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

 

زر فشانند و ما سر افشانیم

هر گلی نو كه در جهان آید

 

ما به عشقش هزاردستانیم

تنگ‌چشمان نظر به میوه كنند

 

ما تماشاکنان بُستانیم

تو به سیمای شخص می‌نگری

 

ما در آثار صُنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

 

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی‌وجود صحبت یار

 

همه عالم به هیچ نستانیم

 

این وسعت عشق سعدیست البته به نظر من.این شعر را با صدای استاد شجریان بشنویید.

http://www.4shared.com/account/audio/TXJ3v1-u/Ostad_shajarian_-_Nava__part02.html

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:26  توسط سرباز  | 

«می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد

 و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی

 و افعال ستوده و احوال پسندیده مدروس گشته٬

 و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده٬

 و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب٬

 و لؤم و دنائت مستولی و کرم و مروت متواری٬

 و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی٬

 و نیکمردان رنجور و مستذل٬

 و شریران فارغ و محترم٬

 و مکر و خدیعت بیدار٬

 و وفا و حریت در خواب٬

 و دروغ مؤثر و مثمر٬

و راستی مهجور و مردود٬

 و حق منهزم٬ و باطل مظفر٬

و متابعت هوی سنتی متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریقتی مشروع٬

و مظلوم محق ذلیل٬

و ظالم مبطل عزیز٬

 و حرص غالب و قناعت مغلوب٬

و عالم غدار بدین معانی شادمان٬ و به حصول این ابواب تازه روی و خندان»

                                                                     کلیله و دمنه

                                                                   (تصحیح استاد مجتبی مینویی ص ۵۵)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:53  توسط سرباز  | 

۱-اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدیست.به پیشواز میروم:

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق اید/هزار سال پس از مرگش اگر بویی

۲-"فقط یک گناه وجود دارد٬فقط یکی و ان هم دزدی است.هر گناه دیگری صورت دیگر دزدی است.بابا گفت:وقتی مردی را بکشی٬زندگی را از او دزدیده ای٬حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای٬همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر.وقتی دروغ بگویی ٬حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای.وقتی کسی را فریب بدهی٬حق انصاف و عدالت را از او دزدیده ای.

اینها را پدر امیر میگفت.یک ابر مرد.یک اسطوره.یک مرد کامل.مردی که تمام زندگی با خرس درافتاده بود.بزرگ کردن پسر دست تنها٬ترک وطن محبوبش.فقر بی حرمتی.سر انجام نوبت به خرسی رسید که دیگر حریفش نشد.اما حتی در اینجا هم با شرط و شروط خود بازی را باخت.(سرطان بدون شیمی درمانی).

از همین مرد بخوانید:

"صنوبر زن اول علی نبود"

پیشتر با زن هزاره از ناحیه جگوری ازدواج کرده بود.این مال وقتی است که سالها به تولد تو مانده بود.انها سه سال زن و شوهر بودند.زن بعد سه سال بدون بچه از او جداشد.و بعد با مردای در ولایت خواست ازدواج کرد.برای ان مرد سه دختر زایید.

رحیم خان گفت:علی بچه دار نمیشد.

حسن پسر علی نبود.پسر بابای امیر بود و برادر امیر.گفته بودم مادر حسن جنده بود.وقتی کتاب را شروع کردم میدانستم این خالد حسینی حرام لقمه پاشنه اشیل داستانش مادر حسن است.صنوبر. از او بگذریم.ولی بابای امیر!مردی که میگفت:فقط یک گناه وجود دارد:انهم دزیدی!

 حالا:بابای امیر خودش دزد بود.دزدی از بدترین نوع.چون چیزی که دزدیده بود مقدس بود:از امیر حق دانستن اینگه برادری دارد.از حسن هویت او و از علی شرفش را.ننگ او.ناموس او.

حقیقتی که بعد ۳۵ سال بر امیر اشکار شد.حسن برادرش بود.

۳-everyone thinks of changing the world,but no one thinks of changing himself

Leo tolstoy

پدر امیر خان بند سوم قابل توجه شماست.مبارز خرس.

پ.ن ۱:در بند دوم قسمتهای ایتالیک بولد برگرفته از کتاب بادبادک باز بود. با اشاره ای به پست بادبادک باز.

پ.ن ۲:قرار بود سه گانه باشد همچنان که رویایی بود به نام ایران

فرمودید زلزله از زنا و فساد مردم است؟هان؟

 باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم ..میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی..چه آبرویی ، مملکت را تعطیل کنید ، دارالایتام دایر کنید ، نفوس حق النفس می دهند ، سر بریدن از ختنه سهل تر ، ملیجک در گلدان نقره می شاشد ، خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما ، دلال ، فاحشه ، لوطی ، قاپباز ، رمال ، معرکه گیر ، گدایی که خودش شغلی ست ! ، مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود ...

(فیلم حاجی واشنگتن)

قول داده بودم این دهن گشادم را ببندم اما ظاهرا نمیگذارند.ببخشید ناراحتتان کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 11:17  توسط سرباز  | 

برای من ازادی نقطه مقابل جهل است

ازادی یعنی دانستن بیشتر،یعنی خواندن همه چیز،یاد گرفتن هر انچه مستحق ان هستی به عنوان یک انسان

حق ازادی یعنی حق داشتن اطلاعات

خدایی که در ان نزدیکی بود انسان را ازاد افرید پس انگاه انسان از درخت دانش خورد.

به امید روزی که ازاد باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:53  توسط سرباز  | 

علی هرگز ازار و اذیت کسی را تلافی نکرد.به نظرم قسمتی به خاطر ان بود که هیچ وقت نمیتوانست با ان پای پیچ خورده و چلاق به گردشان برسد.ولی علت اصلیش ان بود که علی در برابر تحقیر و توهین دیگران مصونیت اشت٬او خوشدلی و چاره خود را در لحظه ای یافته بود که صنوبر حسن را به دنیا اورده بود.زایمانی ساده و بدوی.نه متخصص زایمان بالای سرش بود ونه متخصص بیهوشی و نه وسایل مجهز پزشکی دورش.فقط صنوبر روی حصیر پرلک لختی دراز کشید و علی انجا بود و قابله که کمکش کرد.صنوبر چندان کمکی لازم نداشت٬چون حسن حتی در زمان تولد هم به سرشتش وفادار بود:نمیتوانست به کی ازار برساند.چند ناله و چند زور زدن و بعد حسن لبخند به لب به دنیا امد.

قابله دهن لق با بکی از خدمتکارهای همسایه درد دل کرد و او هم به یکی دیگر گفت و به این ترتیب روشن شد که صنوبر نگاهی به نوزاد تو بغل علی انداخت و با دیدن شکاف لبش خنده تلخی سر داد.صنوبر گفن:"بفرما حالا بچه خلت را تحویل بگیر تا هرچه دلت میخواهد به جای تو بخندد!"حتی نخواست یکبار حسن را بغل کند و درست ۵ روز بعد گذاشت و رفت.

بابا به همان دایه ای که بمن شیر میداد پول داد که به حسن هم شیر دهد.علی گفت که دایه زن هزاره ای چشم ابی بود اهل بامیان٬شهر مجسمه های عظیم بودا و مدام به ما میگفت:"چه صدای قشنگ زنگداری داشت".

بعد به ما یاد اوری کرند که بین کسانی که از یک سینه شیر خورده اند برادری برقرار است٬یک جور خویشاوندی که زمان نمیتواند ان را از بین ببرد.من و حسن از یک پستان شیر خوردیم.اولین قدمهایمان را روی یک چمن و در یک حیاط برداشتیم و زیر یک سقف اولین کلمات را به زبان اوردیم

اولین کلمه من بابا بود.

اولین کلمه او امیر٬نام من.

پ.ن:مادر حسن جنده بود.وقتی حسن را زایید بعد ۵ روز با یک گروه اوازخوان دوره گرد میرود.

پ.ن ۲:قسمتهایی از کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی(یک نویسنده افغانی مقیم امریکا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 17:30  توسط سرباز  | 

هنگام
هنگامه سفر بود
 اینک توهمی
 کالوده می کند
سرچشمه زلال تفاهم را
 ای ‌آفتاب پاک صداقت
 در من غروب کن
ای لفظ ها چگونه چنین ساده و صریح
 مفهوم دیگری را
 با واژه های کاذب مغشوش
تفسیر می کنید ؟
دیگر به آن تفاهم مطلق
هرگز نمی رسیم
و دست آرزو
با این سموم سرد تنفر که می وزد
دیگر شکوفه های عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمی چیند
افزون شوید بین من و او
 گرد غبارهای کدورت
فرسنگها ی فاصله افزونتر
کنون لبخند خنجری ست
 آغشته زهرناک
 و اشک اشک دانه تزویر زندگی ست
ایا
 هنگام نیست که دیگر
 دلاله وقیح
 هیزم کش نفاق
 این پیر زال رانده وامانده
 در دادگاه عشق
 به قصد اعتراف نشیند ؟
 یا این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند
 در عمق اعتکاف نشیند
من شاهد فنای غرور رود
 در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت کفتار بوده ام
 کفتار پیر مانده ز تدبیری
 و شاهد شهادت شیری
 در بند و خسته زنجیری
 دیدم
تهدید شور شعله های شهامت را
 مرعوب می کند
 و همچنان
 که سم گرازان تیزرو
رویای پاک باکرگی را
 به ذهن برف
 منکوب می کند
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم
 دیدم که بی دریغ
 با رشته فریب
این رقعه زندگیم کوک می خورد
 داناییم به ناتوانی من افزود
 دیدم که آن حقیقتت عریان ز چشم من
 مکتوم مانده بود
 در زیر چشم باز من
اما همیشه کور
 در شهرهای پاک مقدس
 در شهرهای دور دیو و فرشته وعده دیدار داشتند
دیدم که رود
رود که یک روز پاک بود
اینک در استحاله سیال خویش
 تسلیم محض پهنه مرداب می نمود
کو یک خنده یک تبسم زیبا
 یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید
 با دسته های خنجر پیدا از آستین
 لبخندها فریب
و مهربان صدایی اگر هست در زمین
 سوز نوای زمزمه جویبارهاست
ایینه را به خلوت خود بردم
 ایینه روشنایی خود را
 در بازتاب صادق این روح خسته دید
 اما
 تو در درون اینه می بینی
 نقش خطوط خسته پیشانی
پیری شکستگی و پریشانی
 ایینه ها دروغ نمی گویند
 و من
 آن قدر صادقم که صداقت را
 چون آبهای سرد گوارا
 با شوق در پیاله مسگون صبح نوشیدم
 و بیم من همه این بود که مباد
تندیس دستپرور من
 در هم شکسته گردد
و بیم من همه این بود که مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه
پنهان نمانده بود
و بیم داشتم
 ویران کند تمامی ایمان به عشق را
 که روزی آن مترسک جالیز
 در من نشانده بود
و من
 افسوس می خورم که چرا و چگونه چون
 آن آفتاب روشن
 آن نور جاری جوشان عشق من
 در شط خون نشست
در لجه جنون

پ.ن:این شعر از حمید مصدق بود.جایی خوندم و خوشم اومد.تقدیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 12:17  توسط سرباز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 8:32  توسط سرباز 

آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست.

                اسماعیل خوبی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 10:27  توسط سرباز 

سلام

نام این پست :همه انهایی که میشناسم.

چرا؟

چون همه انهایی که میشناسم مانند خودم سال نو را تبریک نگفتند....همه عزیزانم بجز درویش که که از سپاسگذارم.

اریانا٬زلف بر باد٬پشت کوهی٬جیری٬مهرداد٬دختر افتاب و ...

سال نو مبارک.

من از خودم میگویم از ۲۵ اسفند به نت دسترسی نداشتم و از ۷ فروردین بدلیل درگیری شدید با انفلونزا در بستر بودم.

بانو هم درگیر بود.

مهدی را دیدم پستی گذاشتی...سال نویش مبارک.

خبر فوت پویای عزیز برادر پشت کوهی سخت متاثرم کرد.روحش شاد.

من ار همین حا پشت میزم با قلبی اکنده از امید به فردا برای همه عزیزانم سال خوبی را از خدا میخواهم.امیدوارم امسال سالی خوب باشد.

امیدوارم بیشتر در کنار هم باشیم.

دوستدار همه همه شما.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:42  توسط سرباز